تبليغاتX
تقدیم به دوستی که محبتش به رنگ بهار است
تقدیم به دوستی که محبتش به رنگ بهار است
این وبلاگ برای تمام کسانی است که میخواهند حرف دل خویش را بنویسند
خوب کامله
http://memul.blogfa.com/
|+| نوشته شده توسط دوستدار در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 22:47 |

تهفه اول
http://m-r-rayka.blogfa.com/post-315.aspx
|+| نوشته شده توسط دوستدار در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 18:52 |

فیلم فرار شهرام جزایری رسید


فیلم فرار شهرام جزایری در 5 نسخه رسید !


1- نسخه افغانی:
ش.ج: آهای سرباز ها آن کفتر را بنگرید، كه همانا از آن بالا کفتر می آیه!
سرباز اولی: عجب کفتر مالی است!
سرباز دومی: آن کفتر را ولش کن، آن یکی دیگر را بنگر که بسیار مال تر است!
سرباز دوم ( در اینجا به زیر آواز می زند ) : از آن بالا کفتر می آیه، یک دانه ...
سرباز اولی: اِ شهرام کو ؟
سرباز دومی: ای وای انگاری اغفال شدیم، شهرام فرار کرد .



---------------------------------------------------


2- نسخه فارسی :
ش.ج: چند می گیرین اغفال شین؟
سرباز اولی: دهنت رو ببند ! این چه حرفیه؟ مگه خودت ناموس نداری !
ش.ج: احمق ! منظورم از اغفال اینه که بزاری متواری بشم !
سرباز اولی: آها ! اما جواب بقیه رو چی بدیم ؟
) این قسمت از فیلم برای اکران عمومی حذف گردید ! )
سرباز اولی : وای چه احساس بدی دارم!
سرباز دومی: فکر کنم اغفال شدیم !



---------------------------------------------------


3- نسخه هندی:
ش.ج: من هوس بستنی کردم.
سرباز ها : پس باید ما رو هم مهمون کنی!
ش.ج: عجب رویی دارین، دو دقیقه پیش پیتزا مهمونتون کردم ، باشه بستنی هم می خرم. آقای بستنی فروش بی زحمت سه تا بستنی بدین.
بستنی فروش: اِ، شهرام تویی ؟! اینجا چکار می کنی ؟ یادته تو محله مون با هم توی بستنی فروشی کار می کردیم ؟ وضعت توپ شده ما رو نمی شناسی ؟
سرباز اولی که انگار تازه متوجه ماهیت شهرام می شود خطاب به او : ا‌ِ شهرام جزایری تویی ؟! می دونی چند سال دنبالت می گشتم ؟! شهرام منم بهرام ! داداش گم شدت!
ش.ج سرباز اولی رو در آغوش می گیره و در حالی که از خوشحالی اشک می ریزه : داداش!
سرباز دومی : شهرام و بهرام .. منم اسفندیار هستم!
( لازم به توضیح است در این فیلم اسفندیار با شهرام و بهرام هیچ نسبتی ندارد، و صرفاً جهت گفتن یک دیالوگ یک جمله ای است . )
بعد این چهار نفر در همان حالی که بستنی می خوردن آواز خوندن و حرکات موزون انجام هم انجام می دادن، در ضمن باران هم می آمد!
ترجمه آواز:
سرباز اولی - ای شهرام! ای مایه دار، ای مخ اقتصادی، ای یابنده آسانسور ترقی، ای استعداد درک نشده، ای فرار مغزها، ای خوش تیپ ، ای هدیه دهنده به هر مجلس و محفلی، ای کمک کننده به بی نیاز و با نیاز، تو را با دل و جان دوست دارم.
ش.ج- ای بهرام ! اگر عشقت حقیقی است پس اغفال شو!
بستنی فروش : این همه بستنی های من، فدای یک خنده ي تو، ای که با اشارتی همه میشن بنده ی تو!
سرباز دومی: خیلی خونسردی، دیوونم کردی!
ش.ج خطاب به سرباز دومی : پس تو یکی که هیچی! آهای بهرام اغفال شو دیگه ! کار دارم، باید برم دیرم میشه ها!
سرباز اولی : داداش این حرفا چیه! ما اغفالتیم، شما متواری شو !



---------------------------------------------------


4- نسخه هالیوودی:
یک آدم خفن (در حالی که با یک عدد موبایل از نوع « از کی تا حالا » صحبت می کند ) : ( سرباز ها توی تیر رس هستن. )
ش.ج (در حالی که با یک همراه 150 هزار تومانی صحبت می کند و در ضمن هزینه اضافی هم پرداخت نمی کند ) : نمی خواد تیر اندازی کنی، خودم اغفالشون می کنم.
( این قسمت از فیلم به علت بیش از حد هالیوودی بودن سانسور شده است . )
سرباز اولی: پایین رو ول کن، بالا رو ببین! شهرام با یک هلیکوپتر متواری شد.
سرباز دومی: اما خوشبختانه یک سر نخ مونده.
سرباز اولی: نادون! این که سر نخ نیست این موهه!
سرباز دومی: ای وای! انگاری تو این نسخه فیلم هم اغفال شدیم !



---------------------------------------------------


5- نسخه سینمای ماوراء:
یک عدد سفینه وارد زمین می شود.
یک عدد گشت کنترل نا محسوس : بزن کنار!
گشت نا محسوس: از کجا میآی ؟ به کجا می ری؟
موجود فضایی : از خونه مادرزنم که توی کره مشتری بود راه افتادیم می خوایم شهرام جزایری رو متواری اش کنيم بعد می ریم خونه خودمون توی کره مریخ!
گشت نامحسوس ( خطاب به همکارش ) : ایشون حالت طبیعی ندارن، یک تست ازش بگیر!
گشت کنترل نا محسوس : تخلفاتت رو قبول داری ؟ اگه نداری ما خیلی پیشرفته هستیم، همشون رو ضبط کردیم، باورت میشه ؟! خیلی با حاله مگه نه؟!!
موجود فضایی : تخلفاتم چی بود؟!
گشت کنترل نا محسوس : سرعت غیر مجاز و تغییر در شکل ظاهری وسیله نقلیه، اِ پلاک هم که ندارین! باید ماشینت رو بخوابونیم!
( در همین لحظه موجود فضایی غیب میشه و یه راست با سفینه اش کنار شهرام و اون دو تا سرباز ظاهر میشه )
موجود فضایی شهرام جزایری تویی؟
ش.ج: آره!
موجود فضایی : تو همونی هستی که ادعا کردی اگه رئیس جمهور کشورت بشی می تونی معضل اشتغال رو حل کنی ؟
ش.ج: بله، البته با انجام تخلفات کوچيک.
موجود فضایی : پس تو خیلی کارت درسته ! ما می خوایم تو رو بدزدیم و ببریم کره مریخ!
ش.ج: اشکالی نداره، فقط بنا بر فیلمنامه قبلش باید این دو تا سرباز رو اغفال کنین.
موجود فضایی : ای بابا ... این که کاری نداره!
و بدین ترتیب موجودات فضایی شهرام را به کره مریخ بردند
|+| نوشته شده توسط دوستدار در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 13:56 |

خوب سوالهای زیادی تو ذهن بشر میاد اما اینا دیگه خیلی حرفه
چند سوال نسبتا احمقانه: چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟ چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟ چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟ چرا تارزان ريش و سيبيل نداره؟ آيا ميشه زير آب گريه کرد؟
|+| نوشته شده توسط دوستدار در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 21:27 |

خوب اقای مجهول دوباره اومده تا بنويسه
خوب من را كه خوب ميشناسيد عمرا من ته مجهولم تا حالا فهميديد كه پسرم خيلي باحالم يا بهتر بگم با فرهنگ مذهبي با كلاس با .....   بابا من قصد ازدواج ندارم اينقدر درخواست نديد من تازه رفتم تو سن .... نمي تونم مجبورم مي فهميد خوب خوشم مياد مي فهميد من بايد برم

 

|+| نوشته شده توسط دوستدار در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 12:50 |

عیدی

سلام این هم تذکرهای مهم و فراموش نشدنی روزهای عید .  لطفا کامل بخونید و مو به مو اجرا کنید به بهترین شاگردان نمره ۲۰و +  داده می شود .   

1- همونطور که میدونید امسال عید افتاده نصف شب. تا عید شد به فک و فامیلاتون که بیدار نشدن، اس ام اس بزنید و یا اگر موبایل ندارند تلفن بزنید و عید رو تبریک بگید.

2- هر شب 15 دقیقه بعد از خواب مسواک بزنید.

3- صبح ساعت 6 زنگ بزنید به فامیلاتون بگید ما میخواییم بیاییم خونتون، بعد ساعت 1 ظهر پاشید برید خونشون

4- عیدی خواهر و برادراتون رو هم شما بگیرید. (خیلی خیلی حال میده)

 

شما مهمان دارید

1- وقتی کسی اومد خونتون به پسر یا دختر فامیلتون بگید لباست مثل لباس پارساله منه

2-  یا بگید لباست رو چند خریدی؟ بعد هر چی گفت بگید :چقدر گرون من اینو دیدم 3 هزار تومان بود

3- اگر به لباسش خیلی حساس بود روش چایی بریزید (البته چاییش باید داغ داغ داغ باشه)

4- موقع شکلات خوردن دستتون رو بمالید به لباس های روشن فامیل(بعدش با صدای بلند بخندید)

5- وقتی نشستید پیششون بگید : اه ... اه ...چه ادکلون بد بــــوییییییی

6- موقع بیرون رفتن کفشاشو لگد کنید (بعدش بگید حواسم نبود)

7- اگر کسی دسته گل به آب داد بلند بگید مامان فلانی چایی رو ریخت رو فرش ...

8- اگه کسی زیاد آجیل خورد .ظرف رو از جلوش بردارید و بگید بسه دیگه مریض میشی.

 

شما رفتید مهمانی

1- وقتی رفتید خونه کسی تا میتونید آجیل بخورید.

2- اگر جیبتون بزرگه هر چی میتونید آجیل بردارید تا تو راه برگشت خسته نشید.

3- شکلات رو فراموش نکنید.

4- سعی کنید حتما یه چیزی رو بشکونید (چون عیده کسی بهتون چیزی نمیگه)

5- موقع عیدی گرفتن ،هر چی دادن، بگید : هـــمـــــین ؟!!!!

6- تا صاحبخونه میخواد حرف بزنه شما بحث رو عوض کنید.

7- هی دست کنید تو تنگ ماهیشون ، بعد بگید گوگولی مگولی

8- سبزه دیگران رو بکنید

9- آشغال تخمه ها رو بریزید رو زمین.

10- به فامیلاتون بگید چرا آجیلای شما فقط تخمه داره؟ پس پسته و فندق و بادومش کووو؟؟؟

11- کامپیوتر خونه فامیلتون رو فرمت کنید (بد بهش بگید میخواستم واست کامپیوتر تکونی کنم)

12- تو حلق بچه های زیر 2 سال تخمه و بادوم درسته فرو کنید.

13- به خانومای فامیل بگید چقدر از پارسال تا امسال پـــیـــر شدی !!!!

14- به فامیلاتون بگید این آجیل 3 سال پیشه ؟ بوی خاک میده....

15- موقع رو بوسی هی ناز کنید.

16-  میوه های بزرگ رو بردارید و فقط نصفش رو بخورید. 5 دقیقه بعد یکی دیگه بردارید و ....

17- خونه فامیلاتون به بقیه مهمونا، شیرینی و میوه و ... تعارف کنید.

|+| نوشته شده توسط دوستدار در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 14:55 |

اینا شایعه هست
 

مرد ها مثل چی هستند؟  

مردها مثل « مخلوط كن » هستند
.
در هر خانه يكی از آنها هست ولی نميدانيد به چه درد ميخورد
:
مردها مثل « آگهی بازرگانی » هستند
.
حتی يك كلمه از چيزهائی را كه ميگويند نميتوان باور كرد
:
مردها مثل « كامپيوتر » هستند
.
كاربری شان سخت است و هرگز حافظه ای قوی ندارند
:
مردها مثل « سيمان » هستند
.
وقتی جائی پهنشان ميكنی بايد با كلنگ آنها را از جا بكنی
:
مردها مثل « طالع بينی مجلات » هستند
.
هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه می گويند
:
مردها مثل « جای پارك » هستند
خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائی كه باقی مانده اند يا كوچك هستند يا جلوی درب منزل مردم
:
مردها مثل « پاپ كورن » ( ذرت بو داده ) هستند
.
بامزه هستند ولی جای غذا را نمی گيرند
:
مردها مثل « باران بهاری » هستند

.
هيچوقت نميدانيد كی می آيند ، چقدر ادامه دارد و كی قطع ميشود
:
مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند
.
ارزان هستند و غير قابل اطمينان
:
مردها مثل « موز » هستند

.
هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند
:
مردها مثل « نوزاد » هستند
در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلی زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته می شويد ...

|+| نوشته شده توسط دوستدار در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 14:39 |

 

و اما حالا خانم ها مثل چی هستند؟    

خانم ها مثل راديو هستند 
هر چی می خواهند می گويند ولی هر چه بگويی نمی شنوند خانم ها مثل شبكه اينترنت هستند

از هر موضوعی يك فايل اطلاعاتی دارند خانم هامثل چسب دوقلو هستند
اگر دستشان با گوشی تلفن مخلوط شد, ديگر بايد سيم را بريد خانم ها مثل موتور گازی هستند

پر سر و صدا , كم سرعت , كم طاقت خانم ها مثل رعد و برق هستند

اول برق چشمهاشون می رسه , بعد رعد صداشون خانم ها مثل ليمو شيرين هستند

اول شيرين و بعد تلخ می شوند خانم ها مثل موبايل هستند  

هر وقت كاری مهم پيش می آيد در دسترس نيستند خانم ها مثل گچ هستند
اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت می شوند كه هيچ شكلی نمی گيرند خانم ها مثل كنتو ر برق هستند

هر از چند سالی يكبار سن آنها صفر می شود خانم مثل فلزياب هستند
هرگاه از نزديكی طلافروشی رد می شوند عكس العمل نشان می دهند خانم ها خيلی زرنگ هستند

آنقدر جنگيدند تا جايزه صلح را گرفتند   

|+| نوشته شده توسط دوستدار در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 14:39 |

دختر ها الکی تندش می کنن ادم باید تمدن داشته باشه البته خواهشا منو با تیر نزنید
فكر ميكنين پسرا و دخترا چه جوری نيمرو درست ميكنن؟

دخترها:

۱- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۲- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
۳- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
۴- چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها:

۱- توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
۲- توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۳- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
۴- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۵- توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
۶- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
۷- چند تا فحش ميدن
۸- دنبال كبريت ميگردن
۹- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
۱۰- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!)
۱۱- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن

۱۲- تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
۱۳- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
۱۴- ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
۱۵- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
۱۶- روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
۱۷- تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
۱۸- دنبال نمكدون ميگردن
۱۹- نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20-
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21-
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22-
صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
23-
نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
24-
بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
25-
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
26-
توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27-
با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
28-
صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
29-
سريع برميگردن توی آشپزخونه
30-
تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
31-
ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
32-
دنبال ظرفهای مسی ميگردن
33-
قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34-
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35-
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36-
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37-
ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
38-
روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39-
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40-
نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
41-
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42-
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43-
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44-
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45-
نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

|+| نوشته شده توسط دوستدار در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 14:38 |

باحاله
و اما مطلب توپه :

فیلمهای ایرانی در قالب گوشه گوشه مدرسه  ...

بخونید ...  

رياضی: بازی با مرگ (جرم)
نمره ده: میخواهم زنده بمانم

نماینده کلاس: پلیس جوان

رئیس اموزش پرورش: پدرسالار

کیف: محموله مهم

امتحان فیزیک: ملاقات با مرگ

روزی که معلم نمی یاید: ماجراهای باورنکردنی
 
مدرسه دولتی: بینوایان

معلم پرورشی: مهر پدری

بابای مدرسه: مردی از جنس بلور
روزهای تعطیل: روز فرشته

شاگرد اول: لوک خوش شانس
 
دانش اموز مردودی: بر باد رفته
 
کلاس خصوصی: جیب برها به بهشت نمی روند
 
مدرسه ی غیرانتفاعی: به خاطره یه مشت دلار
 
سالن امتحان: پایگاه جهنمی

نمره بیست: پرنده کوچک خوشبختی

زنگ هنر: رنگ خدا

زنگ ورزش: دختری با کفش های کتانی

برنامه ی صبحگاهی: خواب و بیدار

زنگ خونه: دیوانه ای از قفس پرید

گروه سرود: اواز قو

دفتر مدرسه: سگ کشی

اب خوری مدرسه: عطش

مشاور مدرسه: با من بمان
 
معاون و مدیر:قرمز

در دفتره مدرسه: خط قرمز 
زنگ تفریح: پر پرواز

کلاس زبان: کیف انگلیسی
 
کتابخانه: در پناه تو

زنگ ریاضی: عشق + 2

|+| نوشته شده توسط دوستدار در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 14:32 |

مردهای بیچاره نخونید اشک میاره
< قوانین مردانه >
فقط خانم ها  بخوانند!
 

 

 

 لطفا دقت کنید که تمام این قوانین با عدد یک شماره گذاری شدن یعنی هیچ کدومشون برتری نسبی به دیگری ندارن:  

 

1- مردها نمیتونن فکر کسی رو بخونن.

1- دیدن مسابقه فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بدید همینطور بمونه.

1- خرید کردن، مسابقه فوتبال نیست. و امکان نداره که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم.

1- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد. 


1- لطفا چیزی رو که می خواهید، واضح بگید. اجازه بدید کمی روشن تر بگم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمی آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگید.


1- “بله” یا “خیر” بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.


1- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاریه که ما مردا انجام میدیم. همدردی کردن وظیفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.  


1- سردردی که هفده ماهه داره شمارو آزار میده یک مشکل واقعیه لطفا یک پزشک رو ببینید.


1- هر مطلبی که شیش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غیر قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.  


1- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالا هستید. لطفا از ما نپرسید.


1- اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشه دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکنه منظور ما اوون یکی برداشت بوده.


1- شما میتونید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدیم یا بهمون بگید که چطوری انجامش بدیم. نه هر دوش. اگر شما از قبل میدونید که چطوری میشه اوون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شید.


1- کریستوف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر رو بهش یاد بدن. ما هم همینطور .  


1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو میبینند. دقیقا مثل ویندوز default . برای ما هلو یک میوه است نه رنگ. پرتقال هم یک جور میوه است نه رنگ. ما واقعا نمی فهمیم رنگ پوست پیازی یعنی چی.


1- اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگید “هیچی” ما هم طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ما میدونیم که شما دروغ میگید اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بیاره


1- وقتی ما دوتایی قراره بریم جایی، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگه … اینو واقعا میگم


1- شما به اندازه ی کافی لباس دارید


1- شما کفش، زیادی هم دارید ...


1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرمه خوب


 ممنونم که اینو خوندید. آره میدونم امشب باید تو آشپزخونه بخوابم.  ولی اینو میدونستید برای ما مردا اصلا مهم نیست  . فکر میکنیم رفتیم کمپینگ   

|+| نوشته شده توسط دوستدار در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 14:23 |

این پسر واقعا خاص هست
teenager_256@yahoo.com

|+| نوشته شده توسط دوستدار در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 18:24 |

باز سلام
می دونم ناراحتید که من نتونستم داستان را بگذارم اما خودتون می دونید که مریضم الانم بدون فکر از خونه زدم بیرون سرم داره گیج میره از قرصام هست ولی راه می رم توی کافی نتم ولی نیستم حالم بده حس شادم را از دست دادم نمی تونم اروم بگیرم اشک داره میاد و میره درد تمام حس من شده کمکم کنید با دعاتون
|+| نوشته شده توسط دوستدار در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 18:1 |

برای مجتبی دعا کنید
سلام من مجتبي نيستم اما به عنوان دوست مجتبي مينويسم مجتبي چند وقته حالش بده براش دعا كنيد كليه هاش عفونت شدید داره ممکنه به عمل بکشه  اما من اومدم تا وبش خالی نباشه در هر صورت امروز من براتون یک ادرس اوردم که میزارم pesare_ahmadi_nejad@toalet.com <pesare_ahmadi_nejad@toalet.com> خوب من باید برم بای

 

|+| نوشته شده توسط دوستدار در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 14:35 |

سلام خداییش اومدم با یک داستان
سلام من دیگه اومدم تا بترکونم اونم به قول بعضی از ادمها خیلی خفن

خوب من یک داستان از خودم در اوردم که جدیده از کسی ندزدیدم یعنی اگه از کسی هم دزدیده باشم قبل اون می  فرستم بالا  

داستان در مورد همه چی هست انرژی هسته ای حق مسلم ماست ............شیر و پنیرو خیار

خوب بابا چرا می زنید میگم داستان در مورد یک انسان ۲۶ است که مرده داستان بعد از تصادفشه خوب داستان را تعریف نمی کنم هر کی میخواد بخونه بیاد دیگه البته فردا

تو رو خدا بیاید یارو مرده اون موقع شما بیخیال تو خونه هاتون نشستید سماق میمکید و به فکر عیدید ای انرژی هسته ای پرستها بیاید اینا رو ببرید ای خانم رایس ای بوش خدا شناس و آی مایکل جکسون آی مدونا آی امینم آی بچه های بک استریت بوی اینا شخصیت داستان منو کشتن کجایی شرلوک هلمز به دادم برس خانم مارپل اینا شاملا استثنا نیستند مستقر تو شیطان کپیتالیستند

|+| نوشته شده توسط دوستدار در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 21:2 |

با سلام من مخلصم چاکرم هستم اما دارم می نویسم  تو این وبلاگ نه یک وبلاگ دیگه شرمنده اما باید نوشت باشه بچه ها ادرس اونجا را هم می دم اما نظر ندید شاکی می شم باشه

|+| نوشته شده توسط دوستدار در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 21:33 |

من تعجب کردم
سلام بازم من اومدم ولی با یک کوله بار از تعجب و ...

دیروز یا اگر بهتر بگم دیشب داشتم وبلاگ کسانی را که تازه به روز کرده بودند می دیدم که برخوردم به وبلاگ کسی که نوشته بود (( من ایدز دارم )) خیلی برام جالب بود چنین اسمی در دنیای مجازی در هر صورت رفتم تو و از وبلاگش دیدن کردم توی وبلاگش همه چیز سیاه بود از حرفها و  گفته ها عکسها نظرها خیلی وبلاگ تلخی بود در یک لحظه تصمیم گرفتم ایمیلش را پیدا کنم و برم باهاش صحبت کنم وقتی که ادش کردم  ازم پرسید شما گفتم من یک وبلاگ نویس عین شما با فرقی کوتاه که من ایدز ندارم  گفت شما چقدر کتابی حرف میزنید مشکل کارم را فهمیدم باهاش بیشتر گرم گرفتم و گفتم خوب این یک واقعیت حقیقی که شما مبتلا به ایدز شدید . سریع جواب داد بله این حقیقتی است که من فریاد میزنم گفتم این ویروس چطور به بدن شما وارد شده گفت از یک دختر گفتم پس از دختر ها متنفرید گفت نه گفتم چرا گفت آخه خودم خواستم که این ویروس به بدنم وارد بشه ُ کمی بیشتر ازش توضیح خواستم گفت من این بیماری را از کسی گرفتم تا به دختری دیگر وارد کنم با تعجب توضیح بیشتری خواستم که گفت شما از این موضوع چه سودی میبرید گفتم که من انسان کنجکاوی هستم و این موضوع برام جالبه در هر صورت راضیش کردم که بحث را ادامه بده در ادامه گفت من به خواست خودم این ویروس را گرفتم تا از دختری انتقام بگیرم توضیح داد که ایدز برای اون یک اسلحه است توضیح داد که ایدز اون چیزی نیست که من فکر میکنم دیگه دستش راه افتاده بود خودش میگفت و من می شنیدم میگفت این اتفاق اتفاق سختی نیست حتی مثالی زد که الان حافظه ام یاری نمی کنه ولا میگفتم  چند دقیقه دیگه صحبت کردیم که اون خدا حافظی کرد و رفت و من هنوز دارم از تعجب میمیرم . ایدز ُ اسلحه ُ خواص بودن و خیلی چیزهای دیگه انشالله دوباره می بینمش و باهاش صحبت میکنم

فعلا  خوشحال شدم نظر بدید نامردی نکنید و من را یادتون نره

                                                                                                               newraperof 0251

|+| نوشته شده توسط دوستدار در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 11:51 |

سلام برو بکس
بابا چرا نظر نمیدید چرا با ما راه نمی یاید چرا قهرید بیاید ما دوستتون داریم بیاید سر بزنید التماس که نباید کرد .........

باید التماس کرد مطمئنید آخه من ندیدم خوب باشه التماس مسکنم بیاید سر بزنید بیاید دیگه

|+| نوشته شده توسط دوستدار در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 18:57 |

سلامی تلخ

میخوام این بار از دهن خودم یک حرفی بزنم  یادمه یکی از بچه ها می گفت تو چرا از یک موضوع حرف نمی زنی چرا هی میپری میخواستم به همتون بگم مگه عالم یکی که من یکی حرف بزنم یک روز اوقات آدم تلخه یک روز شیرین یک روز ادم شاده یک روز خمگین شاید هم یک روزش ملس و بی مزه باشه تازه رنگهام فرق میکنه اما من خداییش رنگ پرتغالی را خیلی دوست دارم  سعی هم میکنم روزهام پرتغالی باشند اما روزی که نبود باید چی کار کرد

|+| نوشته شده توسط دوستدار در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 18:47 |

در خونه احمدی نژاد میوه چنده
|+| نوشته شده توسط دوستدار در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 19:24 |

تبصره سیزده
|+| نوشته شده توسط دوستدار در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 19:22 |

داستان غمناک

چند روز پیش داشتم کنار رودخانه خشک قم که بهتره بگیم پارکینگ قدم میزدم البته این کار در قم مرسوم نیست کار غیر عاقلانه ای می زنه البته وقتی ادم یک ذره فکر کنه می بینه همچین کار غیر عاقلانه ای هم نیست وقتی که تنها جای سر سبز قم یک پارک کوچیک که اونم پر از درختای قدیم و وحشتناکه که عین برج زهرمار وایستادندو به ادم نگاه میکنند. بگذریم داشتم راه می رفتم که دیدم یک پیرزن حدودا 70-80  ساله دم خیابان وایستاده و داره این پا اون پا میکنه میخواستم برم ازش سئوال کنم : آیا شما کمک میخواهید که به نظرم رسید و گفتم بزار یک ذره واستم ببینم کسی به کمکش میاد و اگر میاد ار کدوم قشر جامعه است پنج دقیقه واستادم دیدم هیچ خبری نیست ماشن ها مختلف بدون اینکه حتی به اون پیرزن نگاه کنند میامدند و می رفتند دختر و پسر و مرد و زن از کنار این پیرزن رد می شدند ولی انگار نه انگار دوباره به خودم امید واری دادم و وایستادم که الان یکی میادو کمکش میکنه دیدم نه 3 دقیقه دیگه گذشت پیرزن داشت از پا می افتاد بنده خدا به چند نفری رو زد ولی نه هیچ کس نبود فهمیدم هیچ کس نیست دست به کار شدم و رفتم کمک کنم که دیدم یک دختر حدودا 20-21 ساله اومد با یک قیا فه نادر که توی قم  کم بود اون دختر یک شلوار لی پاچه کوتاه با روسری عقب زده و آرایش غلیظ و اون رژ لب رنگ تیره که توی چشم می زد  برام اوضاع خیلی جالب شده بود در هر صورت با اون حاج خانم سلامو احوال پرسی کرد و بردش اون ور خیابان اول خیال کردم که فامیلشه و همه خیالات من اشتباهی بیش نبوده اما وقتی دیدم اونو سوار ماشین کرد و کرایشو پرداخت و رفت دیدم نه فامیل که هیچی اشنا هم نیستند برام خیلی جالب بود بین این همه ملا صفت حاج آقا و پیرو جوان یک آدم با این تیپ و قیافه بیاد جلو گفتم باید برم ازش بپرسم که چرا شما اما تا زه یادم اومد ایجا قمه جایی که اگه یک اقا پسر به یک خانم نگاه کنه به جرم زنا امر به معروف میگیرتش و می برتش اون قدر می زننش تا حالی براش به جا نمونه اخرم توی یکی از بیابون های قم ولش می کنند تا اگر خواست بگه اینا ما رو واسه چی زدند بگن مدرکت کو  بگذریم  ما دیگه دلمون رو به دریا زدیم و رفتیم جلو پرسیدم خانم شما واسه چی بنده خدا تعجب کرد البته حق هم  داشت نه گذاشته بودم نه ورداشته بودم سئوالم رو نصفه نیمه پرسیده بودم  منم بودم تعجب می کردم اینجا بود که  اومدم و درستش کردم گفتم  ببخشید باید اول خودم را معرفی میکردم

من یکی از کسانی بودم که دیدم اون پیرزن به کمک احتیاج داره و میخواستم برم به کمکش که شما اومدید ، با لحجه حدودا ناراحتی همراه با خنده یا بهتر بگم پوزخند گفت اگر می خواهید برم برش گردونم  تا شما ببریدش ؟  اون جا بود که فهمیدم دوزاریش کج  افتاده داستان رو براش توضیح دادم و ازش دوباره پرسدم چرا شما؟ گفت که الان وقت نداره ولی بعدا میتونه با من صحبت کنه شماره موبایلش رو گرفتم  و تو زمانی که معین کرده بود بهش زنگ زدم  تعجب کردم صدای قران میومد ازش پرسدم کجا هستید گفت : مسجد با تعجب حرفش رو تکرار کردم  ! مسجد گفت آره و خندید خودش قضیه رو گرفته بود گفت به تیپم نگاه نکنید من متولد یک خانواده مذهبی در همین قم هستم ازش پرسدم پس چطور چنین البسه ای رو برای خودتون انتخاب کردید اینجا بود که کمی لحن جدیدی تری به خودش  گرفت و پرسید منظورتون از زووم کردن روی لباس های من چیه به اون اشاره کردم که خودتون می دونید چون متولد قم هستید می دونید که قم شهری نیست که هر کسی راحت بتونه با فرهنگ مخالف اونا بچرخه قم شهری با سیاست های خاص خودش . خنده تلخی کردو گفت من منتظر همین جواب بودم اخه کدوم سیاست همه اینها متنهایی که روی سر منو شما حک شده بهش گفتم کنجکاو شدم بدونم چطور؟ گفت پای تلفن نمی شه می تونم حضورا ببینمتون گفتم خواهش می کنم حتما و قرار رو برای فرداش گذاشتیم مو قعی که می خواستم برم سر قرار با خودم کارت خبر نگاریمو بردم تا اتفاقی نیافته و اگر گیردادند بتونم خودم و اون بنده خدا را رها کنم در هر صورت رفتم به محل قرارمون همون پارک کوچولو حدودا دو سه دقیقه ای حرف از این ور و اون ور زدیم تا با هم یکم بیشتر آشنا بشیم ازش درباره اون شب پرسیدم گفت  هر شب برای نماز جماعت میره مسجد گفتم همه رفتاراتون با هم تناقض دارند یک پارادوکس واقعی به قول تام کروز آدم یک لوح پر از پارادوکس که حتی پارادوکس ها هم با هم تناقض دارند

گفت پس اطلاعات عمومی بالایی داری که با یک خنده که بهتره بگم لبخند کوتاه جوابش را دادم  گفتم درباره اون روز چطور شما؟

گفت من نمی تونم ببینم در بین این جامعه گرگ صفت بره ها دارند دریده میشوند یک ذره از حرفش بهم برخورد اخه خود ما یا پدران ما بودند که این جامعه رو انتخاب کردند اونم با یک درصد بسیار بالا بهش گفتم یعنی شما از این جامعه ناراضی و حاضر به عوض کردن یا رفتن از این جامعه هستید خیلی قاطعانه گفت ترک جامعه نه ولی عوض کردنش چرا من با تعجب بسیار گفتم عامل این تفکر چیه ، سفره دلش رو باز کرد و گفت : من تو یک خانواده مذهبی بزرگ شدم تا 18 سالگی چادرم از سرم انور تر نمی رفت البته حالا هم  پاک هستم  بعد ادامه داد و گفت حدودا 18 سال و خورده ایم بود که داشتم توی این خیابون صفائیه راه می رفتم که یکی از این حاج آقا ها جلوم ترمز کرد و گفت دختر جون بیا بالا تا برسونمت با کمی حالت تعجب گفتم نه ممنون ولی با اسرار منو سوار کرد یک ماشین 405 جی ال اکس بود تا سوار شدم شروع کرد به سوال از منو خانواده این جور چیز ها من کم کم داشتم می ترسیدم آخه نه پرسید کجا میری نه  من میشناختمش در هر صورت ازش تقاضا کردم من پیاده میشم که کمی سرعت رو زیاد کرد داشتم با بغض ازش می خواستم که پیادم کنه ولی گوشش به کار نمی رفت آخر خدا خواست و من شانس اوردم ماشین موند پشت ترافیک و وایستاد حاج آقا گفت دختر چرا این همه دستو پا می زنی این جا بود که من بهش گفتم صبر کن گفتم می دونی اگه این حرفها رو به گوش کسی برسونی چی میشه گفت آره ولی هر چی بشه حق را باید گفت و بعد ادامه داد که: من محکم به پنجره می زدم در هم قفل داخلی شده بود باز نمی شد تا اخر دو سه نفری جمع شدند دور پنجره ماشین التماس کردم اما وقتی می دیند صاحب ماشین حاج اقاست کنار می کشیدند تا اخر یک پسر جوان پیدا شد ترافیک داشت خلوت میشد پسر پرید جلوی ماشین و مجبورش کرد که از ماشین پیاده شه همون وقع تا حاج آقا از ماشین پیاده شد پرید و دکمه ماشین و زد و گفت تو از ماشین پیاده شو من پریدم پایین و دویدم اون دور جایی که چشم کسی نبینه واستادم از دور دیدم که حاج آقا پلیس خبر کردند و بعد کتک مفصلی که به اون جوون زدند برداشتند و بردنش از همون موقع بود که با خودم عهد کردم که تا می تونم قوانین این جامعه رو زیر پا بزارم تا یک سال حتی با خدا قهر کرده بودم که بعدش گفتم اعمالم رو انجام می دم اما دولت را قبول ندارم همینکه با تیپ مانکن ها راه می رم اما حتی تا به حالا با یک پسر خالی نکرده ام اگر هم با شما اومدم می دونستم سن پایین تری داری و قصدت پاکه در هر صورت بعد اینکه آی دیشو بهم داد خدا حافظی کردو رفت گفت خوشحال می شه یک آدم شبیه خودش یا حداقل حدوا شبیه خودش باهاش صحبت کنه منم ایدیشو گرفتم و خداحافظی کردم سر راه به همه چیز فکر کردم ولی آخرشم نتیجه گرفتم این حرفها برای استثناها بیشتر جواب میده نمی شه تمام روحانیت رو برد زیر سئوال .

نوشته شده توسط : new raper

|+| نوشته شده توسط دوستدار در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 15:2 |

بچه ها دیروز یادم رفت روز ولنتاین رو همتون تبریک بگم مخصوصا شقایق ما کنار هم نیستیم اما من اونو خیلی دوست دارم چون ...

خوب بگذریم اما یکی از وظایف ما اینه که ایرانی باشیم و به جای اینکه تو روز ولنتاین که مال اروپاست تو روز ۲۹ بهمن  به عشقمون تبریک بگیم اخه این رسم خیلی قدیمی تره باشه خوشحال شدم راستی شقایق اومدم نبودی دلم شکست بیا بچسبونش

|+| نوشته شده توسط دوستدار در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 13:44 |

دوستی

دوست ندارم رابطه هایی که به وجود میاد تیره و تار بشه برای همین سعی می کنم رابطه هایی را که به وجود میارم بر اساس واقعیت ها با شه تا بعدا به خاطر اینکه پایه و اساس دوستی خیال بوده دوستی خراب شه و از هم بپاشه و دو طرف ماجرا تو دفتر خاطراتشون بنویسند چه روز تلخی .

اصلا دوست ندارم هر وقت به ساعت نگاه می کنم یاد ساعت هایی بیافتم که  قرار ها خالی موندند و اون حضوری که دوست داشتم پیشم باشه نیست بشه . هیچ کسی حق نداره دقایق منو فقط به خاطر پوچی دلش ازم بگیره . اما من این وسط دوست دارم ثانیه به ثانیه عمرم را تقدیم کنم به اون کسی که بمونه و یک شعر را پشت سر هم بخونه شعر موندن را .

صداقت اولین چیزی که تو دعوای عشق ازش یاد میکنند می پرسند چه کسی صادقتر بود کی موند و کی رفت آخر کار دست اونو که توی عشق صادق تر بوده می برند بالا و می گند این عاشق تر بوده و اونو می برند تو  فردوس وجود اما من اینو هم دوست ندارم دوست دارم دست یارم و بگیرم و با هم کل فردوس را قدم بزنیم  به خاطر همینه که میگم تاشقایق هست زندگی باید کرد.

من شقایق را نه بخاطر زندگی  بلکه زندگی را به خاطر شقایق دوست دارم

|+| نوشته شده توسط دوستدار در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 15:12 |

می خواستم از دوست عزیزم که منو در باره این سایت یاری کرده تشکر کنم داره میاد تو به افتخارش دست بزنید هورا

 

|+| نوشته شده توسط دوستدار در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 18:32 |

منبع : عشاق نیوز

وقتی شنیدم همسر جناب آقای الهام، کتابی را به رشته ی تحریر درآورده اند و برای تعجیل در ظهور آقا (عج) تلاش می نمایند، خوشحال شدم. زمانی که بخشی از کتاب ایشان را با عنوان "معجزه هزاره سوم" خواندم، این خوشحالی با سقوط فک بنده توام شد. پس از جمع آوری فک، به خود آمدم و دیدم که بنده خدا راست می گوید. شما هم اگر کمی دقت کنید متوجه این معجزه خواهید شد. هر معجزه ای یک سری شواهد می خواهد:

۱- بر طبق اظهارات خود محمود آقا، بر روی سرشان هاله ای از نور مشاهده کرده اند. البته رویت این هاله کار هر کسی نیست و چشم بصیرت می خواهد که عوام ندارند.

۲- نامه ی ایشان به جناب بوش پسر زاییده افکار خودش نبوده است. علامه جنتی در بخش از اظهارات خود می گوید: "این نامه، الهام غیبی از طرف خداوند بوده است". بنابراین واضح است که محمود آقا (علیه السلام) جزو از ما بهتران می باشند.

۳- یکی دیگر از مستندات این کشف بزرگ، گفته های علامه ی مذکور در خطبه های نماز جمعه تهران است. ایشان فرمودند: مهر تایید کابینه ی دولت خدمتگذار نهم را، امام زمان (عج) زده اند.

۴- هم چنین یکی دیگر از بزرگان (رئیس دیوان محاسبات کشور) در اظهارات دیگری، از محمود آقا به عنوان پیامبر (!) نام می برند. البته ایشان برای جلوگیری از هر گونه تشویش ذهنی فرمودند: اگر قرار بود پس از حضرت محمد (ص) پیامبر دیگری بیاید، آن پیامبر قطعا احمدی نژاد بود! (اللهم صل علی محمود و آل محمود!!)

بر طبق گفته بالا، هر پیامبری برای اثبات خود نیاز به معجزه ای دارد تا از طریق آن بتواند حقانیت خود را به اثبات برساند. محمود آقا برای خودش چند معجزه ی ریز و درشت دارد:

۱- رئیس جمهوری: در شرایط سال 84 رئیس جمهور شدن محمودآقا، شبیه یک معجزه بود. این معجزه اتفاق افتاد و همه دیدند!

۲- الهام غیبی: از جانب خداوند به پیامبران وحی می شد. نامه به بوش مصداق وحی است. وحی به نوعی، معجزه تلقی می شود!!

۳- کیک زرد هم یکی از معجزات وی است. وقتی که ایشان رئیس جمهور شدند کیک زرد هم کشف شد و روسای جمهور قبلی حتی اسم کیک زرد را هم نشنیده بودند.

سوال: آمریکا هم کیک زرد دارد. آیا آنها هم معجزه کرده اند؟

جواب: خیر. اگر کمی دقت کنید این کیک با همه ی کیک ها تفاوت دارد و آن روح عدالت خواهی است که در بقیه یافت نمی شود.

در کتاب ذکر شده، خانم فاطمه رجبی از خود رئیس جمهور به عنوان معجزه یاد می کنند ولی بر خلاف ترکعلی، شواهد مستندی را برای اثبات این ادعا ارائه نمی کند.

معجزه گر احمدی نژاد چه کسی بوده است؟

هر معجزه ای خود به خود اتفاق نمی افتد. اینکه چه کسی این معجزه را انجام داده است نیاز به بررسی زیاد دارد، ولی ترکعلی ، از چند مورد نام می برد که احتمال می رود اعجاز محمود آقا از جانب آنها بوده است:

۱- مادر محمود احمدی نژاد

۲- شورای شهر تهران

۳- شورای نگهبان

۴- ملت

۵- همسر الهام (فاطمه رجبی)

البته این معجزه (بنا به ماهیت اش) از مرزها فراتر رفته به طوری که رئیس جمهور در رسانه ی ملی گفته است: جهان در آستانه ی احمدی نژادی شدن است!!

 

|+| نوشته شده توسط دوستدار در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 18:4 |

امروز ناراحتم
امروز رو باخوشحالی همراه  غم شروع کردم ولی در کل روز بدی نیست اول صبح به رسم نظافت ناخن های پام رو گرفتم بعد یک دوش صبحگاهی مثل اکثر روزها کمی نرمش یک صبحانه کامل ایرانی و مثل یک اقا پسر ۱۹ ساله با شخصیت اماده شدن برای رفتن به کانون خوب چه زود دیر شد باید مرفتم ولی دلم شور میزنه اخه تنها دوستی که به تازگی پیدا کردم دیروز بدون خداحافظی یا حتی اینکه جواب سئوالم رو بده از پیشم رفت نمی دونستم چرا ولی به خاطر همین دلم شور میزد می خواستم به عالم و ادم فحاشی کنم اما من پسر یک ادم با  با شخصیت بودم خوب نمی شد دیگه پس باز هم مثل قدیم ارام نشستم و ذکر خدا رو به زبون اوردم میخواستم گریه کنم اما نمی شد خوب دیگه حتی وقت برای فکر کردن هم نبود باید میرفتم اه که چه سخت میگذره دوست داشتم با مادرم درباره دوستم حرف بزنم اما نه من حق این کار رو نداشتم اخه شاید اوون راضی نباشه اما اون که به من جواب نداده بود پس باید تنبیه می شد اما من اصلا حق تنیه اونو داشتم.به دور از این قضیه من نمی تونستم به مادرم بگم من از بچگی تنها بودم شاید اگر گم شوخی بگیرند شاید مسخرم کنند شاید هم دعوا نه من نمی گم 

نه نمی گفتم زندگی این رو به من یاد داده بود که صدای صبح رو داد بزنم نه این که اخر شب زوزه بکشم(منظور دادن خبرخوب است نه جغد شوم بودن) پس دوباره براش پیغام میذارم تا جوابم رو بده صداقت و دوستی رو گدایی نمی کنم ولی اون رو به همین سادگی از دست نمی دم درسته بلد دوستی نیستم و صد بار این راه رو نرفتم ولی بلدم حرف دلم رو بنویسم میخوام با اون بگم و بخندم شاد باشم اونو جوری نگهش دارم که از دستام نیفتند اروم و بی صدا جوری که صدای تاپ تاپ قلبش مال من باشه مال خود خودم اخ داره دیرم میشه اید از این دهکده برم درسته از دوستم دور می شم ولی اون صدا رو یادم میمونه 

|+| نوشته شده توسط دوستدار در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 12:22 |

www.boyss.blogfa.com 

      وقتی خدا بهت ميگه باشه يعنی اون چيزی رو که

                        ميخوای بهت ميده.

   وقتی خدا بهت ميگه صبر کن يعنی يه چيز بهتر بهت ميده.

       وقتی خدا بهت ميگه نه! يعنی بهترين چيز رو داره

                        برات آماده ميکنه...

|+| نوشته شده توسط دوستدار در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 20:46 |

من چند وقتی هست که ...

میخواهم به کسی که داره این سایت رو میخونه بگم  واقعا دوستش دارم

|+| نوشته شده توسط دوستدار در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 20:30 |